حكيم زجاجى

1211

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

چو شد دولت و بخت دستور پير * يكى روز مىتاخت اسب آن خطير يك « 1 » انگشترى بد در انگشت مرد * نگينش يكى باره ياقوت زرد فروزنده ، چون بر فلك مشترى * ز دستش بيفتاد انگشترى بفرمود تا تيز بشتافتند * بجستند بسيار ، كم يافتند پس از مدتى هم در آن ره وزير * همىرفت با چند مرد خطير غلامى به پيش اندرون تاخت اسب * به‌تندى و تيزى چو آذرگشسب يكى بار [ او ] « 2 » اندر آن داروگير * بيفتاد اندر كنار وزير نگه كرد و ديد از ره مهترى * ميان گل تيره انگشترى پس از مدتى اين عجايب نگر * وزير سرافراز فرخنده‌فر بشد تا وضو سازد آن دين‌پناه * در اين كارها كرد بايد نگاه به چاه اندر افتاد انگشترى * نبد مهر او را فلك مشترى بد آمد پسنديده را آن به فال * همان روز شد نامور پايمال سپهرش به دست بلا درسپرد * گرفتند او را سوى قلعه برد وزارت به سعد خراسان ( ؟ ) سپرد * بدان شغل آن خواجه را نام برد بد از مرغيان ( ؟ ) سرور خويش‌كام * ز نيكى به هرجا برآورده نام هنوز آن اثرهاى خيرش به‌جاست « 3 » * اگر چند گشتست با خاك راست چو او رفت دستور شه شد ربيب « 4 » * كه بود از همه دانشى بانصيب بياراست او مسند و پيشگاه * همه راه نيكى نمودى به شاه ز راى و ز تدبير آن بىهمال * هماى سعادت برآورد بال همه نامداران آن بوم‌وبر * به درگاه ازبك نهادند سر بيامد ز خلخال خلو ( ؟ ) برش * به گردون رسيد از سعادت سرش سپهبد ( ؟ ) بيامد ز مازندران * بياورد با خويش حملى گران ز موصل ملك زنگى ( ؟ ) نامدار * بيامد به گردش گروهى سوار مظفر كه سلطان اربيل ( ؟ ) بود * بيامد كه با ازبك او ايل بود بزرگان اخلاط و شاهان شام * زدندى دم از مهر او صبح و شام

--> ( 1 ) يكى ( 2 ) اندر ( 3 ) نخواست ( 4 ) ربيب الدين آوجى كه ملك را وزير بود . تحرير تاريخ وصاف ، 142 .